يه چند روزي رفته بودم پارس
ميخواهم خلاصه و مفيد بگم چيكار كرديم و چطور بود
روز اول سر ز باغ ارم در آورديم واقعا كه جاي زيباي بو فقط حيف كه هرچي نارنج رو درختاش بوده را كنده بودن و هرچي هم كه مونده بود يا زياد كيفيت نداشت يا اينكه در ارتفاع چند هزار پايي بود خلاصه كنم اونجا با يه اتريشيه صحبت ميكردم كه به زبان انگليسي تسلط داشت وقتي بهش گفتم چرا ايرانا براي مسافرت انتخاب كردي فقط گفت راستش من نزديك به چهل كشور جهان را ديدم و بعد شرو كرد برام گفت كه كجا ها رفته ...چين ...مصر ...سوريه ...ايتالياو....ايران هم به همين دلايل انتخاب كرده و وقتي ازش پرسيدم كجاها را رفته گفت شيراز و يزد و تو شيراز هم فعلا تخت جمشيد و پاسارگاد سعي كردم در مورد كورش براش توضيح بدم ازش پرسيدم ميدوني پاسارگاد كجا بوده گفت قبر كوروس من فكر كردم ميخواهد بگه سيروس اما اون تنها چيزي كه از كوروش بزرك ميدونست اين بود كه حدود 2 هزار سال پيش يه پادشاه بوده سعي كردم بهش بگم كهه چجور پادشاهي بوده ......
ازم پرسيد از كجا اومدي گفتم از دليجان نزديك اصفهان و با اتوبوس گفت چند كيلومتره گفتم نزديك 800 كيلو متر نزديك بود از اين عدد غش كنه آخه ميدونيد كه اونا عادت ندارن بيشتر از 200-300 كيلومترا با ماشين برن كه گفت فقط 2 دقيقه وقت داره و از هم خداحافظي كرديم بعد هم با بچه ها بستني خورديم (يكي نبود بگه تو اين سرما بستني ميخورن؟)


بعد از ظهر رفتيم حافظيه راستي نمرديم و اين كارت دانشجويي به يه درد ما خورد بليط ما نصف قيمت بود كلي حال كردم خلاصه رفتيم تو كنار فبر حافظ ايستاده بودم كه ديدم يه خانمي كه پا برهنه كنار قبر حافظ نشسته بود داشت براي يه دختر خانوم ديگه فال ميگرفت حس فضوليم باعث شد گوش بدم ببينم چي ميگن خوب كه دقت كردم ديدم شعر ياد باد انكه وقت سفر..... تو فالش اومده بود و از شواهد معلوم بود فالش خيلي درست در اومده بود ....... راستي اون دوست اتريشي را هم دوباره اونجا ديدم بعد هم سعديه و پيش اون ماهيا يه چايي خورديم (فالوده.........نه بابا خيلي گرون بود)يام اومد كه وقتي تو بچگي اومده بودم اينجا بهم گفته بودن پدر و پسري از راه اين جوي آب به خوشبختي رسيدن من اون موقع فكر ميكردم كه اين خوشبختي چجوريه و اينكه فكر ميكردم از اون جويبار هاي افسانه اي تو قصه هاست اما امروز خوب كه دقت ميكردم ميديدم خوشبختي تو جويبار نيست بلكه تو اون چيزيه كه حافظ و سعدي بهش رسيدن كه بعد از 600 سال يكي پا برهنه ميره كنار قبر حافظ الله اكبر
ياد شعر معروف افتدم
سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند
از سعديه كه بيرون اومديم يه باقالاي با حال خورديم كه فكر نميكنم به عمرم باقالا به اين باحالي خورده باشم
شب هم دروازه قران و خواجوي كرماني و كباب هاي هر سيخ20 سانتي متر شب هم رفتيم و خوابيديم
بقيه يه روز ديگه(تخت جمشيد شهر استخر نقش رجب نقش رستم كعبه ي زرتشت)

